سلام
من تصمیم گرفتم فعالیتم رو از امروز شروع کنم و برای اولین پستم به پیشنهاد ابوالفضل می خوام به مناسبت هفته ی معلم یه سری مطلب بذارم که امیدوارم مورد توجه همه اساتید و استادا قرار بگیره .
این اولیشه :
رديف نيمکت ها، با نظم و ترتيب، در سکوت، منتظر نشسته اند. آن مستطيل سبز
رنگ، در کنار گچ هاي بريده بريده، به اتفاقي فکر مي کنند که ناگهان،
ديوارها و کف پوش و سقف آبي اتاق پر مي شود از شادي و هياهو؛ سرشار مي شود
که فرياد زندگي و رنگارنگ مي شود از دويدن آن همه کودک سرخ دل.
کيف ها و
کوله پشتي ها، زنده از حضور کتاب و دفتر و مداد، از روي شانه هاي کوچک،
آرام روي ميز فرود مي آيد و دستان ترد ساقه ها، روي سرزمين درس و مدرسه
نقاشي مي کند.
شکوه معلم
حالا، همه چيز مکث کرده
است. همه صورت هاي خندان و دست هاي پرشور، انگار چيزي ديگر تمنا دارد . آن
پاسخ محو، آن حضور صميمي و آن زمزمه محبت، يک «معلم» است.
در باز مي
شود. قلم و کتاب و دست و پا، به احترام شکوه «معلم» قيام مي کند. ديوارها
هم ايستاده اند. همه بايد به حرمت لبخند آموزگار برخيزند و به مهرباني و
علم، سلام کنند.
جشن آموزش
کلاس، آغاز شده است . باران دانش، قطره
قطره و پيوسته افشانده مي شود. آموزگار، وجود نازنينش را واژه واژه مي کند.
او دهقان شده است. به مزرعه پاک قلب بچه ها، به صحراي ذهن و جان آنها، بذر
به بذر مي آموزد. چه سبزه زاري مي شود! دهان معلم ها، پر از ياقوت است؛
ريز و درشت. او از همه آدم هاي ديگر، سخي تر است. او رايگان، بي هيچ
ارمغان، دست هاي کوچک را از آن همه ياقوت بنفش، پر کرده است .
سهم معلم
از جشن آموزش، يک رضايت است که در دل او ماندني مي شود. فکرش را کرده ايد:
تا دنيا دنياست، هر روز و شب، وقتي معلم خوب مي نشيند به پاي تماشاي ساقه
هايي که خود بر دل خاک نشانده و حالا درخت شده است، چقدر لذت مي برد.
خوب فکر می کنم برای اولین مطلب همین قدر کافی باشه امیدوارم خوشتون اومده باشه .
این مطلب رو خیلی وقت پیشا یعنی چند سال پیش تو یه مجله دیدم و خوشم اومد . تو وبلاگ خودم ریخته بودمش و همین طور تو وورد هم داشتمش و بعد از این که ایمیل اوبالفضل برام اومد گفتم بذارمش تو وب اون تا تو مسابقه وبلاگ نویسی ای که داره موفق بشه.